چشمان برنده‌اند

چشمان من را مسحور کردند. سر توماس مور اثر هانس هولباین جوان نه روشن‌ترین و نه بزرگ‌ترین نقاشی در اتاق خود است—ممکن است کوچک‌ترین باشد—اما به‌راحتی برجسته‌ترینش است. این اثر از اتاق کناری مجموعه فریک در نیویورک به من می‌خواست؛ جایی که از زمان خرید توسط یک بارون غاصب خوش‌سلیق در سال ۱۹۱۲ به‌صورت دائم نصب شده است. اینجا چیزی است که به‌شیوه‌ای پافشاری‌آمیز با من سخن می‌گوید که به‌ندرت نقاشی‌ها این‌چنین می‌کنند.

مور مردی در میانسالی است که در نمای سه‌چهارچوبی نشسته، به‌دقت به سمت راست ما خیره شده است. او در رنگ‌های خاکی، مخمل سرخ و ساتن سیاه در پیش‌روی پرده سبز احاطه شده است. کتابی را در دست گرفته و حلقه‌ی ازدواج بر انگشت خود دارد که نشانه‌های زندگی فکری و خانوادگی‌اش‌اند. جزئیاتی وجود دارد که در یک اثر کمتر برجسته می‌شد: جاناتان لتم دربارهٔ تأثیر مخملی که هولباین به‌دست می‌آورد، گفت: «این آستین باید غیرقانونی باشد». اما چشمان همانند فرمانروایی‌کننده هستند. به‌صورت خاکستری غنی که به‌نحوی از تاریکی جلوگیری می‌کند، در چهره‌ای با خطوط نازک قرار گرفته‌اند که از چالش‌های پشت سر گذاشته و هنوز پیش‌رو سخن می‌سازد. اگر دربارهٔ توماس مور شخصاً هیچ‌چیزی نمی‌دانستم، فردی را می‌دیدم که برای مواجهه با آینده‌ای نامطمئن آماده است.

اما طبیعی است که من توماس مور را می‌دانستم. همه توماس مور را می‌شناسند! کشیش، دولت‌دار، عالم، شهید. اوتوپیا. مردی برای تمام فصول. شجاع‌ترین سرباز کاتولیک، ابتدا در برابر الهیات رنسانس و سپس در برابر سیاست‌مداری حقیقی می‌جنگید. پس از امتناع از اجازه دادن به هنری هشتم برای فسخ اولین ازدواجش، به اعدام رسید. فکر می‌کنم او پاسخی در آزمون تاریخ کلاس هفتم من بود.

اما. آیا واقعاً توماس مور را می‌شناسم؟ این‌ها فقط اعمال و آثارش هستند، نه خود شخص. این همان روشی است که ما تقریباً تمام شخصیت‌های تاریخی را می‌شناسیم: از طریق اعمالشان، در حالی که تقریباً هیچ‌چیزی از ذاتشان نمی‌دانیم. اینجا است که هنر وارد می‌شود.

مور در سال ۱۵۲۷ برای هولباین به عنوان مدل نشسته بود و من در سال ۲۰۲۵ که به این نقاشی نگاه می‌کردم، همان‌جا، در همان اتاق، حضور داشتم. مردی خوش‌چهره می‌دیدم که به‌ظاهر اعتماد به‌نفس می‌تابید. ثباتی متین، شاید به‌جز چشم‌های خسته‌ای که تراژدی‌ها را دیده‌اند اما هنوز تار نشدند. هیچ‌یک از این برداشت‌ها تصادفی نیستند. هولباین، همانند هر نقاشی، صرفاً آنچه می‌دید را بازتولید نکرد، بلکه انتخاب‌ها‌ای انجام داد که قصد داشت چیزی فراتر از تصویر، از شخص را منتقل کند. وقتی به این انتخاب‌ها واکنش می‌دهم، در گفت‌وگو با نقاش هستم، درست همان‌طور که او در گفت‌وگو با سوژه‌اش بوده است.

مجذوب چشمان: روشن، هوشمند، نافذ. وضوح هدفی پافشاری‌آمیز. حس می‌کنم که از این طریق بیش از تمام کارهای او در کتاب‌های تاریخ، بیشتر به شخصیت توماس مور پی برده‌ام. پیش‌رویم شخصی است. هیلاری مانتل مستقیماً با مردی که در نقاشیست سخن می‌گوید:

«[A] نابغهٔ روبایی…»

همیشه چشمان هستند، این‌گونه نیست؟ این نقاط تمرکز نقاشی‌هاست که نگاه‌گیرند و سپس در حافظه می‌مانند. زحل‌خوارندهٔ پسرش، سفیدی چشم‌ها به‌نشان دیوانگی می‌شود. ایوان ستم‌گر و ایوان پسرش، سفیدی چشم‌ها به‌نشان بازپس‌گیری کوتاه‌مدت و دیرهنگام انسانیت، در میانه و پس از خشونت وحشتناک.

پاریدولیا نگاه ما را ابتدا به چشم‌ها هدایت می‌کند، چون این‌ها کلید باز کردن حالت روحی و نیت یک شخص هستند. در واقع این یک مکانیزم بقاست. همین‌گونه می‌تواند هنگام نگاه به یک نقاشی اتفاق بیفتد، گویی سوژه‌مان نگاهی، یک پلک زدن، یا حتی «سنگ روزتا»یی برای کشف شخصیت ارائه می‌دهد. اما این اتفاق برای هر نقاشی نمی‌افتد و من کاملاً مکانیک‌های پشت آن را درک نمی‌کنم—چگونه یک ترفند نور، زبان بدن یا ترکیب‌بندی می‌تواند پرتره‌ای مانند توماس مور را طوری ثابت کند که من در همان‌جا می‌مانم، در حالی که از سایرین بی‌دلیل عبور می‌کنم بدون نگاه دوم. این حتماً واقع‌گرایی نیست—زحل اثر گویا، که تصویری فوتورئالیستیک نیست—بلکه نحوهٔ انتقال هنری یک چیز واقعی است. چیزی به‌مانند قابل لمس بودن، شاید، همان‌قدر که زندگی درونی در نگاه چشم‌ها نمایان می‌شود. و هیچ‌چیزی به‌قدر قابل‌لمس در دنیا نیست که احساسی باشد که پیش از این تجربه کرده باشید.

زمانی را صرف فکر کردن به این موضوع کردم که چرا این نقاشی به من تأثیر می‌گذارد به‌گونه‌ای که معمولاً تنها ادبیات می‌تواند این‌گونه باشد. ادبیات داستانی، به‌نظر من، وسیع‌ترین و واضح‌ترین پنجره به سوی روح است.

نقل‌قول جیمز بالدوین بیش از حد تکرار شده است، اما به‌دلیل درستی‌اش قابل‌توجیه است:

«شما فکر می‌کنید درد و دلشکستگی‌تان در تاریخ جهان بی‌سابقه‌اند، اما سپس می‌خوانید. داستایوفسکی و دیکنز به من آموختند که چیزهایی که بیش از همه مرا به‌آزار می‌دادند، دقیقاً همان چیزهایی بودند که مرا به تمام مردم زنده یا هر کسی که تا به‌حال زنده بوده‌اند، ارتباط می‌دادند.»

«یک هنرمند نوعی تاریخ‌نگار احساسی یا معنوی است»، بالدوین ادامه داد. این همان احساسی است که انسان بودن دارد؛ بهترین کتاب‌ها می‌گویند. نقاشی‌ها نیز همین‌طور. در چشم‌های توماس مور یک زندگی می‌بینم و نه فقط یک آدم.


در مجموعهٔ فریک، به‌معنی دقیق، داستان فراتر از قاب ادامه دارد. در خط‌مشی توماس مور، شاید هدف نگاه او، مرد دیگری حضور دارد؛ مردی که توماس مور را به مرگ‌اش رساند.

مجموعه فریک

توماس کرومول، حس می‌کنم که او را به‌خوبی می‌شناسم. این کاملاً به‌دلیل هیلاری مانتل است که کتاب‌هایش، هال گرگ و ادامهٔ آن، دستاوردی در ادبیات تاریخی‑تخیلی به شمار می‌روند. کرومول که به‌خاطر اعمالش شناخته شده بود، مدت‌ها یکی از شروران تاریخ به شمار می‌رفت — شخصیت مکار، صعودگر اجتماعی، ماکیاولی که به‌عنوان سگ مهاجمی هنری تودور خدمت می‌کرد و در مسیر تبدیل شدن به قدرتمندترین مرد انگلیس، همه را در مسیر خود خرد می‌کرد. مانتل شخصیتی متفاوت نیست، بلکه عمیق‌تر را به تصویر می‌کشد: مردی خودساخته، وفادار و محافظ، که با شور واقعی برای اصلاحات اجتماعی پیش می‌رود. کرومول مانتل به‌دست تخیل زنده می‌شود اما به‌همین دلیل کمتر زنده نیست. او به همان اندازه زنده است که پیره‌بژوخ یا اتیکوس فینچ، و شاید حتی بیشتر چون واقعی است. وقتی کرومول مانتل با شک‌ و تردید درونی رنج می‌برد، خواننده در گفت‌وگو با کرومول تاریخی است — امری که ما حس کرده‌ایم و می‌دانیم او نیز حس کرده است، زیرا او انسانی بود. پرترهٔ توماس کرومول اثر هولباین برای من کمتر بلافاصله مسلط‌کننده است نسبت به مور، که در opposite به سمت شومینه آویزان است، اما حس می‌کند که شبیه دیدار با دوستی قدیمی است.

مرد، بله، اما خود نقاشی نیز—هولباین شخصیت در کتاب‌های مانتل است، و کرومول که برای نقاشی نشسته و در نهایت پرترهٔ خود را می‌بیند، بخشی از روایت مداوم در هال گرگ است. این نمادین است که پسر آهنگری به‌اندازه‌ای پیشرفت کرده تا توسط این نقاش استاد میهمان نقاشی شود. و حتی بیش از پیروزی سیاسی‌اش بر مور و اعدام مور، اولین نگاه کرومول به این پرتره، نقطهٔ عاطفی اصلی رمان را تشکیل می‌دهد و ناشی از ناآگاهی او از این‌که جهان او را چگونه می‌بیند، است.

این لحظه برای هر کسی که از دیدن عکسی از خود راضی نیست، قابل‌همذات‌پذیری است. کرومول پرترهٔ خود را می‌بیند—خمیده، پشت‌سر گذاشته، اخم‌کننده—و از آنچه می‌بیند شگفت‌زده می‌شود. پسرش چنین احساسی ندارد.

وقتی پرتره تمام شد، او گفت: «خداوندا، به‌نظر می‌آید که یک قاتل هستم»؛ و پسرش گریگوری گفت: «نمی‌دانی؟»

پرترهٔ هولباین کرومول به‌نظری جذاب نیست (اگرچه مطمئن نیستم پرترهٔ مور او برای هم‌نشست نوشیدن یک نوشیدنی خوشایند باشد). این نقاشی تیره‌تر، خسته‌کننده‌تر و مسطح‌تر است. آستین‌های مخملی مور از بوم می‌پرند، خواستار نوازش؛ کرومول به‌دقت یک برگ کاغذ را می‌گیرد. پس‌زمینهٔ گره‌پوشی مور بافتی پرنشاط دارد؛ زنجیر طلای پرزرق و برق او نشانگر مقام بالاست؛ کرومول نشانه‌ی ساده‌ای به‌عنوان علامت مقام خود می‌پوشد. مور چشمان واضح و هوشیار دارد؛ کرومول چشمان براق و پلک‌های سنگین دارد.

مجموعه فریک

موزه به اختلافات سبک به تکامل هولباین به‌عنوان هنرمند در پنج سال بین دو اثر اشاره می‌کند. برای بیننده، غیرممکن است که این دو را در تضاد نبیند. در زمان ساخت اثر دوم، کرومول در حال اوج‌گیری بود و مور فقط چند سال دیگر به سرنوشت سرانجام (اعدام) نزدیک بود. «به‌نظر می‌رسد کرومول مور را دقیقاً در جایی که می‌خواهد، در اختیار دارد»، تاد اوکلی در اثر آیا تصاویر می‌نگرند؟ نوشت. وسوسه‌انگیز است که این تضاد را هولباین، که هر دو مرد را خوب می‌شناخت، به‌عنوان بیانی ظریف درباره اصول این رقابت سیاسی در نظر بگیریم. حتی امروز، هنرمند با بیننده گفتگو می‌کند.

قرارگیری دو پرتره بطور تصادفی نیست، البته. این دو مرد از همان لحظه‌ای که کرومول پیروزمند باعث مرگ مور شد، سپس خود را پنج سال پس از آن، پس از سقوط سریع از قدرت، به‌دست آورد، در تاریخ به‌هم پیوسته‌اند. اما مجموعه فریک، با خرید کرومول سه سال پس از مور، این دو اثر را به‌هم گرد آورد تا بتوانند برای همیشه مناظرهٔ بی‌پایان خود دربارهٔ منبع و حدود قدرت موقتی را ادامه دهند.

اثر ترکیبی سرشار از تاریخ و داستان‌نویسی، گذشته و حال، ادبیات و هنر است. همه با هم در گفت‌وگو هستند. وقتی پرترهٔ هولباین کرومول را می‌بینم، سخن به من توسط کرومول مانتل رسیده؛ و هم‌زمان یا نه، او خود توماس کرومول نیست. تکه‌تکه‌ای از آنچه هولباین به مانتل گفت را می‌شنوم، تفسیر خود او که به‌عمق تحت تأثیر همین نقاشی است که پیش‌رویم. حتی گفت‌وگوهای جانبی با اشیاء در نقاشی نیز یافت می‌شود. کتاب دعا بر روی میز کرومول—کتاب دقیقی که دو سال پیش در کتابخانهٔ کالج ترینیتی قرار داشت!—تقریبا ۵۰۰ سال پس از آن، گفت‌وگو همچنان ادامه دارد.

در مقاله‌ای درباره منشأ دو پرترهٔ هولباین، پنلوپ روولندز با برداشت خود از پرترهٔ کرومول که در تضاد با آنچه دربارهٔ شخصیت کرومول در هال گرگ می‌داند، درگیر است. «او به‌نظر می‌آید که محتاط، شکار شده و تنهاست. «هیچ‌کس هرگز این تصویر را دلنشین ندید»، بیوگرافی او دیارمِک کولاک نوشته است. چگونه می‌توان این‌گونه گفت؟ هنوز هم نگاهی از آسیب‌پذیری در اینجا است، چیزی ملالت‌آمیز در چهرهٔ کرومول. او به‌نظر متناقض است.

مطالب مرتبط
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.